|
صعود به ساوالان (همون سبلان)
عصر سه شنبه حدود ساعت 6:00 بود كه يهو زنگ زدن كه كاسه كوزتو جمع كن مي خوايم بريم سبلان، منم رفتم كاسه هامو جمع كردم كه ديدم كوزه اي در كار نيست!
كولم در راه تبريز براي تعمير رفته بود. با هزار زحمت و گريه و زاري 4شنبه عصر تونستم كوله يكي از دوستارو رديف كنم. يه كوله اي بستم كه چشمت روز بد نبينه، 20 تن وزن و دو متر طول داشت!
صبح 5 شنبه با اون كوله، لباس پلوخوري و يك كيف سامسونت راهي محل كار شدم، لازم به توضيح نيست كه چرا مردم و همكارا با ديدن من دست به انجام نگاه هاي عاقل اندر صفيه (شايد سفيه و حتي سفيح) مي كردند.
شد ظهر، بعد از كار اومدم به سمت ترمينال، چون وقت زياد داشتم (والبته پول هم نداشتم) از وسايل حمل و نقل خيلي عمومي (اتوبوس) استفاده كردم. تو اتوبوس خواب بودم كه ابراهيم با سئوال كجايي بي رحمانه چرت بنده را پاره نمودند.
رسيدم ترمينال، زنگ زدم به سمانه (يكي از اعضاي تيم ارسالي) كه كجايي، پاسخ آمد كه دارم ميام و البته دارم خوورد ميشم زير بار اين كوله! من هرچي منتر موندم كه يه كوله عظيم ببينم، نديدم، يهو سمانه با يه كوله 28 ليتري سر رسيد.
و من اندرون خويش تفكر كردم!
كم كم ابراهيم اومد، بعدش آرزو، رضا و ليلا.
همون اولش ابراهيم نفري 100000 تومان زورگيري فرمودند براي حق سرپرستي !! (البت كه واقعاً 50000 ت براي مخارج سفر)
هيچي، سوار اتوبوس شديمو اتوبوس راه افتاد. از اين به بعد من سايه روشنايي در ذهنم بيش نيست چون تقريباً تمام مسير رو زير پوست خرس!! خواب بودم.
گذشت تا رسيديم به اردبيل، از اتوبوس كه پياده شدم، مورد استقبال بي سابقه مردم اردبيل قرار گرفتم! همه دور من جمع شده بودن و خوشامد مي گفتن، همه مي كفتن: "ماشين ايس تي سن" و من در حالي كه اشك ديدگانم را پر كرده بود، فقط توانستم پاسخ اين محبتشان را با لبخند و دست تكون دادن پاسخ دهم!
اينقدر مهربون بودن كه نذاشتن دست به كوله هامون بزنيم، همشونو گذاشتن تو ماشين هاي استقبال كه متحدالشكل زرد بودند و ما رو تا جايي كه بايد ميني بوس سوار مي شديم رسوندن.
از بس مهربون بودن كه مي خواستن ما رو تا روستاي شاوويل هم برسونن كه ديگه حجب و حياي ما هم گل كرد و با كمك آرزو، ديلماج الدوله ازشون تشكر كرديم و خداحافظي. فقط نفهميدم چي چيو ابراهيم باهاشون حساب كرد!
سوار ميني بوس شاوويل به صورت MP4 شديم و دوباره همون سايه روشناي رفتن تكرار شد بعلاوه يكم نون پنير گوجه و آرده
رسيديم شاوويل كه ييهو من خودمو تو ارتفاع 5671 متر دماوند حس كردم، بوي دماوند مي آمد و من ترانه اي را سرودم به اين مضمون:
بوي گوگرد، بوي تو
بوي راه دماوند
با اينا دماوندو طي مي كنم
با اينا سرگيجه رو حس مي كنم
بعله جوون، با يه رنج روور (Range Rover) يا لند روور تا پناهگاه امامزاده حسينيه !! رفتيم. به علت ناهمواري راه هرآنچه كه از انواع رقص هاي عربي، تركي، بندري و حتي هيپ و هاپ!! بلد بوديم در طبق اخلاص قرار داديم.
رسيديم پناهگاه و يه اتاق گرفتيم، يه استراحت كوتاه كرديم و يه ناهار كوچيك زديم و واسه هواكشي (همون هم هوايي) به راه افتاديم و تا ارتفاع 6000 متري از قله 7900!!! متري سبلان رو بالا رفتيم.
بعدش برگشتيم و دوباره يكم استراحت و سپس به خباثت با 7 پرداختيم!
شب قبل از خاموشي ساعت 10:00 يه شام كوچيك شامل يك فروند سوپ همه چيز، انواع كمپوت شده طبيعي ميوه، چند فروند آرده و يك حلقه املت به داخل عروق وارد نموديم.در اين بين يك سس معلوم الحال هي خودشو قاطي ميكرد. اما با بي اعتنايي ما روبرو شد. بعد از شام دوباره زير پوست خزيدم.
طبق قرار قبلي، صباح ساعت 5:30 بيدار شديم و پس از صرف صبحانه، آماده رفتن به قله شديم.
ساعت 6:45 از حسينيه حركت كرديم، ساعت 11:30 به درياچه قله رسيديم، پس از كمي استراحت، ساعت 12:30 بر روي قله سبلان قرار گرفتيم (من، ابراهيم، آرزو و ليلا)، تا ساعت 2:00 كنار درياچه استراحت كرديم و ساعت 5:30 به پناهگاه رسيديم، به همين سادگي.
اما حيف است كه از زيبايي بي حد درياچه نگويم. آب آبي و نيمه يخ زذه درياچه چنان زيبا و در آن ارتفاع باورنكردني بود كه چشم را نمي توانستيم از آن برداريم.
در تمام طول مسير، هيچ كجا ايستك قوطي هلو نداشتند!!
هوا در طول مسير مطلوب با كمي باد كه گه گاه شديد مي شد. مسير اغلب خاكي و در اوايل مسير داراي سنگ هاي بزرگ بود. چند چشمه هم سر راه بودن كه به دليل كوچكي از آن نتوانستيم آب برداريم.
پس از رسيدن به پناهگاه، به سرعت هرچه تمام تر وسايل را جمع كرديم و سوار رنج روور شديم. از آنجا كه ديلماج الدوله زباني به چربي قزل آلا داشت، با صحبت با راننده ما را تا اردبيل با همان رنج روور راهي نمودند.
در طول مسير، ابراهيم كه با پول هاي ما در چند پروژه سرمايه گذاري كرده بود به ما اطلاع داد كه از عوايد آن پول، از خودمان تا نديده هايمان مي توانند استفاده كنند!! (لازم به توضيح است كه مجموع خرج ما در سفر مبلغي در حدود 35 هزار تومان شد)
نكته ناگفتني اينكه در راه بازگشت كه مقدار زيادي از آن خاكي بود، چند تن از دوستان در معرض انفجار (همان حالت تهوع) قرار داشتند كه به دليل دوستي زياد، اين مورد را به همديگر منتقل مي كردند!
ضمن آنكه دعواي زرگري هم بين آقايون و آغايون رخ داد كه در اين بين آقايون شكست سنگيني از آغايون پذيرفتند و با يك كشته و تعداد زيادي زخمي از اين كارزاربيرون آمدند.
در راه برگشت، سايه روشن هاي زيادي در ذهنم مانده، چرا كه ديگر پوست خرس جواب نداد و بر خلاف دوستان كه خوب خوابيدند، من اكثر راه بيدار بودم.
در راه براي شام هم جايي توقف كرديم و توهمي از چلوكباب را نوش جان نموديم!!!
ساعت حدود 8:00 مي نمود كه با چهره هايي سوخته، دلي افروخته و شكمي گروسنه ! به تهران رسيديم.
بنده به خويشتني خويش دنبال ايستك هلوي قوطي، نيمي از فروشگاههاي تهران را جوريدم، اما يافت نشد.
اينگونه بود كه ما به سبلان (به قول دوست عزيزمان احسان، نگين زيباي قله هاي ايران) مصعود گشتيم.
با تشكر از همه دوستان و عزيزان همراه من در اين سفر : ابراهيم، سمانه، آرزو، ليلا و رضا.
باتشكر دوبله از مرتضي امامي كه كوله اش باري را از دوش من برنداشت، بلكم اضافه كرد!!! نه واقعاً دستت درد نكنه.
ضمايم:
» جمله "ماشين ايس تي سن" يعني: ماشين مي خواي؟ كه راننده هاي تاكسي مي گفتند.
» سوپ همه چيز، تركيبي است از سوپ جو، سوپ سبزيجات، سوپ قارچ، قارچ و آبليمو
» اولين قزل آلا در قله سبلان ديده شد.
» بعد از قله و پس از يك دوش آب گرم، من بدبخت به سر كار راهي شدم
» در همان روز اينجانب موفق شدم كه دو عدد ايستك هلوي قوطي ميل نمايم.
|