تبليغاتX
زیر پوست خرس!
زیر پوست خرس!

 



بازگشت من 2!
سلام دوستام!

من دوباره برگشتم. دارم ادامه آشخوریمو میگذرونم.

آخرین اخبار رو چند روز دیگه آپ میکنم. چون الان اصلاْ نمی تونم فک کنم.

فعلاْ.


پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 توسط شاهین



درباره ...

هنوز بیدارم، نمی تونم فکرم را متمرکز کنم!

فقط به تو فکر می کنم، به تو فکر می کنم، گیجم! مرددم!

این آهنگ لعنتی در عمقم رسوخ کرده، نمس دانم چه کنم.

نوشتن، شاید بهترین راه باشه، برای گفتن نگفتنی ها. تنهام. خستم. دلم تنگه.

به تو فکر می کنم. تمام فکرم تویی! به تو زنگ می زنم، ساعت یه ربع به دَهه، بر نمیداری، خوابی!

خستم!

می نویسم، برای تو! اینبار فقط برای تو. کلمات شکسته می آیند. اما همچنان می نویسم.

نمی دانم که آیا روزی گذرت به اینجا می افتد؟ آیا این را می خوانی؟

تو بهترین حادثه بودی، زمانی که دنبال حادثه نمی گشتم! دلیلی بودی برای هر دلیلی که می خواستم.

هیچ وقت نتونستم بگم، جرأت نداشتم، ترسیدم ...

اما گذشت، دیگه نمی ترسم، نه الان، به امید روزی که بخونیش:

از تمام وجودم

دوستت دارم.


یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط شاهین



تو و من

تو و من

 

تو یه فکری، یه خیالی                     یه توهم، تو محالی

                        من یه سایم، یه سرابم                      تو سیاهی، غرق خوابم

تو یه نوری، یه همیشه                    یه درختی، پُر ریشه

                        من یه مُدم، یه پلیدی                        گریزونم از سپیدی

تو یه فردا، یه سلامی                      یه امیدی، خوش کلامی

                        من یه خونم که خرابه                      مثه آبی که سرابه

تو یه دشتی، بی کرانه                     یه حضوری، جاودانه

                        من یه ماهی، توی مرداب                 یه جزیره، وسط آب

تو یه عشقی، تو یه زیبا                   تو بزرگی مثه دریا

                        من یه عاشقم، یه خسته                    کسی که عشقشو باخته

 

از زیر پوست خرس


یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط شاهین



موسیقی
چند روز پیش با یکی از دوستام رفتم کنسرت موسیقی سنتی ایرانی گروه مشتاق. این مطلب درباره اونه.

عجیب است٬ پیوند دست و تار٬ ضربه عاشقانه بر پوست٬ صدای سایش تار بر پود.

عجیب است! که از خود نیستیم! چه لطافتی داشت صدای تار٬ چه ترنمی داشت دف٬ چه شکوهی داشت عود و چه اصیل بود سنتور. عجیب است از ما! یک عمر همه چیز می شنویم٬ جز آنکه باید. چه چیز جز این می تواند سیر کند روح همیشه گشنه ام را؟ چیست سر اینان؟

موسقی زبانی است که ترجمه نمی خواهد٬ به خدا که خود عشق است. قسم که خود خداست.

چند لحظه چشمانت را ببند و فقط به دف گوش کن٬ دل به نی بده٬ سه تار را کوک کن٬ تمبک بزن.

چند لحظه بیشتر نمانده به رسدن!

گوش کن...


سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط شاهین



ما هم رفتیم!
با سلام و درود٬

اینجانب٬ زیر پوست خرس٬ از ۱/۶ آشخوری خویشتن را اعلام می کنم!

باشد تا باشد!!


سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط شاهین



صعود به علم کوه

نان، علم و گورتکس 2000!(گزارش صعود به علم کوه)

 

     صباح الصبح ساعت 8:10 دقيقه به رهاه گشتيم به سوي جاده علم. راه بسي طولاني و مسير پر ز پيچ و خمهاي خطير. اما اسبمان راهوار بود و کولرش مخوف!! در راه از حفره هايي گذشتيم که اهل جديد تونل نامي دندش و رسم بر شيون و فغان بود در آن!! در راه  آبادي کرج درياچه اي بيد بود وسيع که آبش سراسر سبز مي نمود و در جلويش ديواري بس بلند.

پس از چند ساعتي به طياره اي رسيديم به مارک فرنگي فيات که درون آن هم تعدادي کوهنورد تشريف مشرفشان مشروف مي نمود!!!!!

سپس به آبادي کلاردشت از بلادهاي اوستان طبرستان و از آنجا به آبادي رودبارک رسيديم و در عمارت آنجا سکني گزيديم.

هوا بسيار خنک، سبزه ها سبز و عمارت بسيار تميز و زيبا مي نمود. براي خوراک مدتي به تناول مشغول گشتيم و در همان جا واعجبا که يکي از دوستان به نام احسان متولد گرديد!! جشني و سروري به مدت 7 دقيقه و 7 ثانيه برپا شد.

سپس عزم سفر کرديم و با دستگاهي به نام وانت، همچون چهارپايان که در پشتش سوار مي گردند، سوار گشته و در راهي سنگلاخ و فجيع به راه ميسور شديم. عجبا از آن راه و از آن مرکب که نيمي از راه را به پرواز مشغول بوده و نيم ديگر در برخورد با حواشي مرکب نا رام!

در ابتداي مسير سراشيبي عظيمي را با باري بسيار فراخ! پيموده و پس از ساعتين به دشت فراختري به حصار چال ميسور گشتيم.

به دستور امير سالار، خيمه ها برافراشتيم و وليمه نوش نموديم و به خوابي ناز فرو رفتيم.

صباح با لگدهاي پاپي امير سالار از خواب بيدار گشته و در گرگ و ميش خروس خوان تارک و رون صباح به را اوفتاديم.مسير پر پيچ و خم و مشيب بود و خطير. پس از ثلاث ساعت و اندي به نيمه راه رسيديم که برگشته و ديديم که چند تن از ياران با گرگ ها درگير شده و چند تن زخمي شده اند. امير سالار که بر اثر زخم هاي زياد جان به جان آفرين تسليم نمود!!!!! بدين سان بود که نيمي از سپاه از ميانه راه به سوي خيمه ها روان گشتند.

و اما نیم دیگر آن ...

به سرعتی عجیب رهسپار شدند و کمتر از ساعت و نصفی به قله رسیدند. وه که چه جایی و عجیب دیواره های ورتیکالی!!

در همانجا بود که بر اثر قضا و قدر بالاپوش یکی از همرهان را (با نشان قورتکس!) باد با خویشتن همراه کرد و به دوردستهای نادست یافتنی برد.

پس از نقاشی از قدوممان بر روی قله مرجوع گشتیم به محل راجع!

بازگشتی بود که یکی از عوامل عدو ابتدا با تکل دو پا از پشت (موستوجب کیفر کارت قرمز!) و سپس با پرتاب سنگی عظیم به سمت پای من قصد جانم را داشت که با زیرکی از مورد اول جان سالم و از مورد دوم با زخمی اندک جان سالم به در بردیم.

به صورت کوفتان و خستان به مقر خیمه ها رسیدیم و پس از لختی استراحت دوباره و به صورت سریع به پایین حرکت کرده و به مرکب رسیدیم. در بازگشت همان پرواز و همان چهارپا سواری و ...

در پاسی از شبانگاه به طهران رسیدیم و به کلبه های خویش بازگشتیم.

 

 

* قله علم کوه به ارتفاع 4850 متر می باشد. از لحاظ سختی، سخت ترین کوه و از لحاظ ارتفاع دومین قله ایران است.

* مسیر حصارچال، آسانترین مسیر آن است.

* اسامی گروه: عاطفه، سمانه، بتی، ستایش، طاهر، احمد (سرپرست)، سارا، رضا، شاهین،میلاد، احسان، آیدین، سعید، ابراهیم، آرزو، لیلا

* صعود کنندگان به قله عبارتند از: شاهین،میلاد، احسان، آیدین، سعید، ابراهیم، آرزو، لیلا

* خیلی حال داد!!

* در نزدیکی علم، سه قله به نام های خرسان شمالی، جنوبی و مرکزی هست که مرکزی (بلند ترین آنها) به نام زیر پوست خرسان تغییر نام یافت!

* هوا سرد همراه با باد مناسب

* مسیر در ابتدا خاکی، سپس سنگی و قسمت هایی به قول حکیمی "گربه رو"!!

* برخی از دوستان (نمی خوام اسمی از میلاد بیارم!!) نان نیاورده و به سرقت نان مشغول بودند!


سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط شاهین



خسته ام! به اندازه یک عمر زندگی٬

تنهام٬ به اندازه تمام طول روزهای قبل

                              شکستم٬ زیر بار ثانیه های تنهایی

می خواهم٬ اما نمی توانم...

برای من مرگ پاداشی است که به خاطر ادامه این عمر می خواهم!

ضربان قلبم سنگین شده٬ چشم هایم سیاه!

                هر روز همین مسیر٬ هر روز تنهاتر!

خدایا٬ چه کرده ام که لایق این عذابم؟

                   به تو قسم که نمی نوانم ادامه دهم

خودت که می دانی که چه کشیده ام

راحتم کن!


شنبه دهم مرداد 1388 توسط شاهین



جنجیشک پر! چین کلاغ پر!!

با سلام.

جمعه پس از بد قولی ۴ نفر از دوستان با یه دوست جدید راهی قله چین کلاغ شدم

هوا بسیا عالی.

قله از ۴ طرف راه داره:

۱- از طریق درکه - جنگل کارا

۲- از یه جایی ته سعادت آباد

۳- از دره معدن

۴- از یال دوشاخ (که البته چند هفته پیش شاخشو شیکوندیم!!)

ما از راه کارا رفتیم. از این راه مفهوم چین کلاغ رو می فهمید. چون پشت سر هم بلندی و سرپایینی داره و مثل نقاشی های بچگی هامون از کلاغ٬ ۷۸۷۸ اینجوریه.

بعد از کارا٬ با یه شیب تند تا روی یه یال میری و از اینجا ۳تا تپه رو رد می کنی تا به قله برسی.

مرفه بود و عالی. جای همتون خالی (الکی شعرم شد!)


شنبه دهم مرداد 1388 توسط شاهین



مشکل اینترنت
- سلام، من از کافی نت مزاحم می شم.

- علیک! بفرمائد.

- می خوام یه پست بزنم!

- چرا؟

- بچه ها می گن که کم پیدام!

- چرا؟

- خوب صب تا شب سر کارم، بقیشم کوه!

- چرا؟

- خوب زندگی خرج داره، باید کار کنم، کوهم که جای خودش.

- چرا؟

- خوب صفا داره، صمیمیت، قله، دوست و ...

- چرا؟

- چرا و کوفت!! چرا و مرض!! بذا یه پست بزنم برم بابا!!

- چرا؟؟؟!!

- ....


دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط شاهین



صعود به ساوالان (همون سبلان)

 

 

عصر سه شنبه حدود ساعت 6:00 بود كه يهو زنگ زدن كه كاسه كوزتو جمع كن مي خوايم بريم سبلان، منم رفتم كاسه هامو جمع كردم كه ديدم كوزه اي در كار نيست!

كولم در راه تبريز براي تعمير رفته بود. با هزار زحمت و گريه و زاري 4شنبه عصر تونستم كوله يكي از دوستارو رديف كنم. يه كوله اي بستم كه چشمت روز بد نبينه، 20 تن وزن و دو متر طول داشت!

صبح 5 شنبه با اون كوله، لباس پلوخوري و يك كيف سامسونت راهي محل كار شدم، لازم به توضيح نيست كه چرا مردم و همكارا با ديدن من دست به انجام نگاه هاي عاقل اندر صفيه (شايد سفيه و حتي سفيح) مي كردند.

شد ظهر، بعد از كار اومدم به سمت ترمينال، چون وقت زياد داشتم (والبته پول هم نداشتم) از وسايل حمل و نقل خيلي عمومي (اتوبوس) استفاده كردم. تو اتوبوس خواب بودم كه ابراهيم با سئوال كجايي بي رحمانه چرت بنده را پاره نمودند.

رسيدم ترمينال، زنگ زدم به سمانه (يكي از اعضاي تيم ارسالي) كه كجايي، پاسخ آمد كه دارم ميام و البته دارم خوورد ميشم زير بار اين كوله! من هرچي منتر موندم كه يه كوله عظيم ببينم، نديدم، يهو سمانه با يه كوله 28 ليتري سر رسيد.

و من اندرون خويش تفكر كردم!

كم كم ابراهيم اومد، بعدش آرزو، رضا و ليلا.

همون اولش ابراهيم نفري 100000 تومان زورگيري فرمودند براي حق سرپرستي !! (البت كه واقعاً 50000 ت براي مخارج سفر)

هيچي، سوار اتوبوس شديمو اتوبوس راه افتاد. از اين به بعد من سايه روشنايي در ذهنم بيش نيست چون تقريباً تمام مسير رو زير پوست خرس!! خواب بودم.

گذشت تا رسيديم به اردبيل، از اتوبوس كه پياده شدم، مورد استقبال بي سابقه مردم اردبيل قرار گرفتم! همه دور من جمع شده بودن و خوشامد مي گفتن، همه مي كفتن: "ماشين ايس تي سن" و من در حالي كه اشك ديدگانم را پر كرده بود، فقط توانستم پاسخ اين محبتشان را با لبخند و دست تكون دادن پاسخ دهم!

اينقدر مهربون بودن كه نذاشتن دست به كوله هامون بزنيم، همشونو گذاشتن تو ماشين هاي استقبال كه متحدالشكل زرد بودند و ما رو تا جايي كه بايد ميني بوس سوار مي شديم رسوندن.

از بس مهربون بودن كه مي خواستن ما رو تا روستاي شاوويل هم برسونن كه ديگه حجب و حياي ما هم گل كرد و با كمك آرزو، ديلماج الدوله ازشون تشكر كرديم و خداحافظي. فقط نفهميدم چي چيو ابراهيم باهاشون حساب كرد!

سوار ميني بوس شاوويل به صورت MP4 شديم و دوباره همون سايه روشناي رفتن تكرار شد بعلاوه يكم نون پنير گوجه و آرده

رسيديم شاوويل كه ييهو من خودمو تو ارتفاع 5671 متر دماوند حس كردم، بوي دماوند مي آمد و من ترانه اي را سرودم به اين مضمون:

بوي گوگرد، بوي تو

بوي راه دماوند

با اينا دماوندو طي مي كنم

با اينا سرگيجه رو حس مي كنم

بعله جوون، با يه رنج روور (Range Rover) يا لند روور تا پناهگاه امامزاده حسينيه !! رفتيم. به علت ناهمواري راه هرآنچه كه از انواع رقص هاي عربي، تركي، بندري و حتي هيپ و هاپ!! بلد بوديم در طبق اخلاص قرار داديم.

رسيديم پناهگاه و يه اتاق گرفتيم، يه استراحت كوتاه كرديم و يه ناهار كوچيك زديم و واسه هواكشي (همون هم هوايي) به راه افتاديم و تا ارتفاع 6000 متري از قله 7900!!! متري سبلان رو بالا رفتيم.

بعدش برگشتيم و دوباره يكم استراحت و سپس به خباثت با 7 پرداختيم!

شب قبل از خاموشي ساعت 10:00 يه شام كوچيك شامل يك فروند سوپ همه چيز، انواع كمپوت شده طبيعي ميوه، چند فروند آرده و يك حلقه املت به داخل عروق وارد نموديم.در اين بين يك سس معلوم الحال هي خودشو قاطي ميكرد. اما با بي اعتنايي ما روبرو شد. بعد از شام دوباره زير پوست خزيدم.

طبق قرار قبلي، صباح ساعت 5:30 بيدار شديم و پس از صرف صبحانه، آماده رفتن به قله شديم.

ساعت 6:45 از حسينيه حركت كرديم، ساعت 11:30 به درياچه قله رسيديم، پس از كمي استراحت، ساعت 12:30 بر روي قله سبلان قرار گرفتيم (من، ابراهيم، آرزو و ليلا)، تا ساعت 2:00 كنار درياچه استراحت كرديم و ساعت 5:30 به پناهگاه رسيديم، به همين سادگي.

اما حيف است كه از زيبايي بي حد درياچه نگويم. آب آبي و نيمه يخ زذه درياچه چنان زيبا و در آن ارتفاع باورنكردني بود كه چشم را نمي توانستيم از آن برداريم.

در تمام طول مسير، هيچ كجا ايستك قوطي هلو نداشتند!!

هوا در طول مسير مطلوب با كمي باد كه گه گاه شديد مي شد. مسير اغلب خاكي و در اوايل مسير داراي سنگ هاي بزرگ بود. چند چشمه هم سر راه بودن كه به دليل كوچكي از آن نتوانستيم آب برداريم.

پس از رسيدن به پناهگاه، به سرعت هرچه تمام تر وسايل را جمع كرديم و سوار رنج روور شديم. از آنجا كه ديلماج الدوله زباني به چربي قزل آلا داشت، با صحبت با راننده ما را تا اردبيل با همان رنج روور راهي نمودند.

در طول مسير، ابراهيم كه با پول هاي ما در چند پروژه سرمايه گذاري كرده بود به ما اطلاع داد كه از عوايد آن پول، از خودمان تا نديده هايمان مي توانند استفاده كنند!! (لازم به توضيح است كه مجموع خرج ما در سفر مبلغي در حدود 35 هزار تومان شد)

نكته ناگفتني اينكه در راه بازگشت كه مقدار زيادي از آن خاكي بود، چند تن از دوستان در معرض انفجار (همان حالت تهوع) قرار داشتند كه به دليل دوستي زياد، اين مورد را به همديگر منتقل مي كردند!

ضمن آنكه دعواي زرگري هم بين آقايون و آغايون رخ داد كه در اين بين آقايون شكست سنگيني از آغايون پذيرفتند و با يك كشته و تعداد زيادي زخمي از اين كارزاربيرون آمدند.

در راه برگشت، سايه روشن هاي زيادي در ذهنم مانده، چرا كه ديگر پوست خرس جواب نداد و بر خلاف دوستان كه خوب خوابيدند، من اكثر راه بيدار بودم.

در راه براي شام هم جايي توقف كرديم و توهمي از چلوكباب را نوش جان نموديم!!!

ساعت حدود 8:00 مي نمود كه با چهره هايي سوخته، دلي افروخته و شكمي گروسنه ! به تهران رسيديم.

بنده به خويشتني خويش دنبال ايستك هلوي قوطي، نيمي از فروشگاههاي تهران را جوريدم، اما يافت نشد.

اينگونه بود كه ما به سبلان (به قول دوست عزيزمان احسان، نگين زيباي قله هاي ايران) مصعود گشتيم.

با تشكر از همه دوستان و عزيزان همراه من در اين سفر : ابراهيم، سمانه، آرزو، ليلا و رضا.

باتشكر دوبله از مرتضي امامي كه كوله اش باري را از دوش من برنداشت، بلكم اضافه كرد!!! نه واقعاً دستت درد نكنه.

 

ضمايم:

» جمله "ماشين ايس تي سن" يعني: ماشين مي خواي؟ كه راننده هاي تاكسي مي گفتند.

» سوپ همه چيز، تركيبي است از سوپ جو، سوپ سبزيجات، سوپ قارچ، قارچ و آبليمو

» اولين قزل آلا در قله سبلان ديده شد.

» بعد از قله و پس از يك دوش آب گرم، من بدبخت به سر كار راهي شدم

» در همان روز اينجانب موفق شدم كه دو عدد ايستك هلوي قوطي ميل نمايم.


دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط شاهین



توچال
اهم، اوهوم

سلام. ريا نشه، جمعه رفتيم همچيني قله توچالو زديمو اومديم. حالا ما زديم يا اون زد، من حيرونم!

جونم بگه كه يه كفش نو خريديمو با هاش رفتيم، چشمتون روز بد نبينه چنان پامو زد كه نپرس، اما يه دنيا بهم كيف داد.

در معيت آقاي صالحي بودن يه طرف، باهاش كوه رفتن يه طرف. سرعتش سرعتتوربو جته!

در ضمن قزل آلا، منمشكل اينترنت دارم به خدا


دوشنبه چهارم خرداد 1388 توسط شاهین



صقوط و سعود!
این هفته به معیت گروه معظم وتوس برای فتح قله زرین کوه روان شدیم (بگذریم با حدود ۴۵ دقیقه تاخیر!)

متاسفانه در کمرکش راه بودیم که ییهو دیدیم می گن: راه بستست٬ گفتیم خیالی نیست٬ مسیر باقی موندرو پیاده می ریم٬

چشتون روز بد نبینه٬ ۴ ساعت راه رو با بدبختی رفتیم تا تازه برسیم به پاییه کوه (دریاچه تار)

نه چشمه ای٬ نه آبی٬ نه قرمز! فقط دم دریاچه (که قرار شد جلوتر هم نریم) سه چهار نفری٬ با حدود ۱۰ تا تخم مرغ٬ سه تا تن ماهی٬ ۶ عدد گوجه چنان املتی درست کردیم که هی هو!

اما راه برگشت٬

هر چی سرپایینی اومده بودیم و سر بالایی برگشتیم به غایتی که هنوز توهم راه رو جلو چشم می بینم. ۵ ساعت راه رو برگشتیم که قسمت عظیمش سربالایی بود.

الانم مثه سرخ پوستا سوختم!

تا هفته بعد

 


یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 توسط شاهین



ابتدا

به نام دوست

با سلام.

با مساعدت یکی از دوستان ملقب به ماهی قزل! افتتاح می نماییم لاگ خویشتن را.

به امید دوست.


یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 توسط شاهین



Blog Skin